Wednesday, July 20, 2011

نخود فرنگي هاي مندليف




اسمش رو چی میگذاری
ترس ... توهم.... خود خواهی ؟

من اسمش رو گذاشتم : سکوت

جوان تر که بودم می جنگیدم - پنجه می کشیدم - با چشمهای نمناک که از اشک نبود ...از خشم براغ می شدم به

چشمهاشون

بینیم رو ... رو به باد می گرفتم و سرم رو از صورت هاشون به سادگی بر می گردوندم

و شب بود و تاریکی و بعد موهام و کنار چشمهام خیس اشک می شد

.

حالا سکوت می کنم - اینطور اعتراض می کنم

بین این سکوت و جنگ قبل , توضیح می دادم ... خودم رو بار ها و بارها
و هر بار کمتر جواب می گرفتم

.

حالا ساکتم - عصبانی ِ ساکت - با چشمهایی که مرطوب و براقه , ... باز هم نه از اشک

به چشمهاشون نگاه می کنم ... مات ... بی رمق و انقدر نگاه می کنم

که سر هاشون رو بر می گردونن و به راهشون می رن
و شب ها .....


شب ها خیسی موهای بلند و چشم هام نیست از اشک
سکوت.... و فرار سمت خوابی که نیست


...کم خواب می بینم - دیگه فنتزی نمی سازم - رویا نمی بافم


درد هست اما هیچ , آخ ِ کم صدایی از بین لبهام بیرون نمیاد
مراقبم بیش از حد
مراقب احساسات و عواطف دیگران

.


محال شدم - دور - تهی


اسمش

رو چی میگذاری ؟






Ss

4 comments:

Anonymous said...

من زنده ام
این جا زندگی میکنم همین دور و بر حوالی این کوچه یا آن خیابان یا هر خراب شده ی دیگر اصلا چه فرق میکند هر جا که باشم تسلیم میشوم و گرده ام فرصتی ایست برای نشستن و امانت گذاشتن سنگینی هر چه باشد.
آمده اند نشسته اند و رفته اند اما یک چیز همیشه جا مانده است بی آنکه دانسته باشند آنان : سیاهی خستگی هر چه بود و نبود.
من سال هاست که فرسوده ام با انبوهی از درد و رنج غریبه ها اصلا فراموش کرده ام کدام مال خودم بوده است هیچ باقی نمانده است از من بجز چند تکه چوب که همین حالا است که آوار شود بر خاک سرد سخت.
.
.
.
DZ (written by Nooshin)

Anonymous said...

من زنده ام
این جا زندگی میکنم همین دور و بر حوالی این کوچه یا آن خیابان یا هر خراب شده ی دیگر اصلا چه فرق میکند هر جا که باشم تسلیم میشوم و گرده ام فرصتی ایست برای نشستن و امانت گذاشتن سنگینی هر چه باشد.
آمده اند نشسته اند و رفته اند اما یک چیز همیشه جا مانده است بی آنکه دانسته باشند آنان : سیاهی خستگی هر چه بود و نبود.
من سال هاست که فرسوده ام با انبوهی از درد و رنج غریبه ها اصلا فراموش کرده ام کدام مال خودم بوده است هیچ باقی نمانده است از من بجز چند تکه چوب که همین حالا است که آوار شود بر خاک سرد سخت.
.
.
.
DZ (written by Nooshin)

Anonymous said...

این جای بی پایان است
نه همین جای که من هستم
این جای که تو هستی هم نه
جایی که هنوز خرگوش دارد و کالاسکه و زنانش لباس قرمز بلند می پوشند و روی سرشان تور می اندازند هم نه

این جای بی پایان است که دیواری از زحمت با آجر های لنگه به لنگه به هم بافته اند و دیوار آیینه اش را روبرویش علم کرده اند و ته اش با سیمان روی خریت خود را سفید کرده اند و رویش نوشته اند "لعنت بر پدر و مادر کسی که لوله باز کنی 7723 استقلال سرور پرسپ مرگ بر خ"
بی پایان و بی آر با تیرکی که جلویش "راست" کرده است.
جایی که "در" است باز می شود به حیاطی که برای زنان لباس قرمز بلند با تور سفید می سازند و خرگوش هایش در بغل باغچه . . . چرا حرفی نمی زنی؟
.
.
.
DZ

Anonymous said...

"
ساهاست که فرسوده ام با درد و
رنج غريبه ها ... اصلا فراموش کرده ام کدام مال خودم بود
" ...

و

و

و زن هاي سرخ پوش با تور هايي بر سرشان و لعنت بر پدر و مادر کسي که ...و استقلال و ... لوله باز کني و مر گ بر ....
god

و مي پرسي : حرف نميزني
؟!


Ss