Wednesday, June 08, 2011

هيچ كي نمي دونه

و اين دردناكش مي كنه . دردناك تر اينكه نمي توني - نمي خواي دائم خودت رو توضيح بدى


اينكه يه چيزي مثل يه درد موذي كشنده .... ميپيچه و بالا مياد

يه جور جنون كه از اخلاق و معادلات انساني چيزي نميدونه

.....كه

چطور بگم؟


.

چرا هيچكي اين اطراف نيست ؟





Ss

2 comments:

Anonymous said...

همه هستیم
با تو
تو نیستی
با تو


هر ور باد چهاراه ایستاده ایم

خانوم محترم

درد همیشه موذی بوده
یادتون نیست

اون مرد که می خواست شاعر بشه یا چه می دونم نویسنده

بدنبال حقیقت بود
اما کپه
حتی نمی دونست چه جور کپه ای

شما نمی تونید چیزی رو تغییر بدید
این چیزها هستند که شما رو تغییر می دند

داستان پتروس مقدس را به یاد دارید؟

همونی که می خواست از اب رد بشه
اه چه خیال باطلی

نکنه بی ایمان شدید

که از معجزه حرف می زنید

کسی که ایمان داشته باشه می دونه که دنیا از قوانین پولادین ساخته شده
و چیزهایی مانند معجزه اصولا نمی تونن اتفاق بیافتند
حتی عجیب ترین اتفاقات هم جزئی از همین قوانین سنگی هستند

.
.
.
داستان خرس پاندات خوب بود
اونقدر خوب که ای کاش دختر دبیرستانی بودی و من یا کسی شبیه من ... اه کلمه اش چی بود "دوست پسر"؟
...
عجب کلمه ای

دهه هفتادی دهه هفتادی
البته دهه هفتادی خودمون نه میلادی
.
.
.
داشتم می گفتم اونقدر خوب بود که می شد به عنوان بهترین دوست دختر ممکنه انتخاب بشی
تو سال 77
یا 78
.
.
.
چه می کنی دختر؟
خوب هستی؟
بیماری مربوط به قلبت کاملا خوب شد؟

.
.
.
DZ

Unknown said...

از 2006 داری تو بلاگر بلاگ می کنی...یه سروسامونی به بلاگت بده رفیق.